زمان
نوشتن برای من آسون ترین کار سخت دنیاست. عمیقا تنها کاریه که میتونم یک بند انجامش بدم، بدون هیچ وقفهای؛ بدون حتی یک ذره خستگی و یا حتی پشیمونی. الان که حتی رمز زیباترینهارو فراموش کرده بودم، الان که بعد از ورود، ۵۶۳ تا پیام خصوصی باز نشده رو خوندم، الان که بعد از خیلی سال برگشتم به اینجا؛ داشتم فکر میکردم که چی شد که اینجا رو بی مادر ول کردم رفت. آدمِ بی پدر و مادر خیلی تنهاست. قطعا وبلاگی هم که رها بشه درست مثل آدمِ بی مادره.
میدونم چی شد؛ قطعا دلیلش ضعف من در راستای نوشتن نبوده و نیست. گاهی فکر میکردم تاریخ انقضای یک چیزهایی که برسه باید گذاشت و رفت؛ ولی فکر نکنم که زیباترینهای من تاریخ انقضای خاصی داشت. گاهی بهتره بزنی کنار و استراحت کنی.
اینجا شاید دیگه دره خوشبختیی که در وهم دخترکِ چهارده ساله صاحبش ساخته شده بود نباشه، چهارده سال گذشته و اون دخترک حالا در آستانه ۳۰سالگی ایستاده و بهتره که بگیم، اینجا یک وبلاگه که با پشتیبانی CMS بلاگفا ایجاد شده. از عمرش تقریبا چهارده سال میگذره و در این سالها بارها شاهد فیلتــ*ریگ، پاک شدن محتوا و تغییراتِ اساسی در نگرشهای صاحبش بوده.
زمانی که من این وبلاگ رو ساحتم کمتر از سه سال از عمر بلاگفا گذشته بود. بلاگر و وبلاگ نویس کم بود و اینطور دنیا توسطِ دیجیتال مارکتینگ و سوشال مدیا قبضه نشده بود.
مهم نیست که بخش اعظمی از آرشیو این وبلاگ پاک شده و یا خیلیهاش مورد پسند من نیست؛ مهم زمانی هستش که گذشته و این جذاب، ترسناک و بسیار بخشودنیه. زمان در عین حال که میتونه بهترین درمان باشه، بدترین شکنجه هم میتونه باشه. حداقل کاری که این وبلاگ میکنه اینه که این تاثیراتِ اضداد گونه زمان رو به رخ ما بکشه.


دَوار ها باران را جذب میکنند ... آفتاب را جذب میکنند ... خود خیس میشوند ... خود میسوزند ...رو سیاه هستند .... ولی همیشه ها ایل را خشک و خنک نگه میدارند ... بدور از سرما و گرما ... دوست دارم دَوار باشم تا باران و آفتاب ... رو سیاه بودن بهتر است از بی مرامی ....